مثل، ستاره گان که در آسمان، جا دارد،
مثل، گل که در ساقه ء خود جا دارد،
مثل، حون که در رگهای وجود دارد،
مثل انسان که در زمين جا دارد،
مثل روشنی، آفتاب که در مهتاب جا دارد،
ای مادر عزيز ! محبت تو در دل من جا دارد،
و خودت در زندگی ام وجود داری!
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 12:43  توسط دختری با یک لنگه کفش
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 12:31  توسط دختری با یک لنگه کفش
|
سلام به همه دوستای عزیزم.امیدوارم همگی سالی خوب و سرشار از شادی و سلامتی داشته باشید.تحویل سال منواز دعای خیریتون فراموش نکنید.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 12:37  توسط دختری با یک لنگه کفش
|
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 10:54  توسط دختری با یک لنگه کفش
|
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 14:34  توسط دختری با یک لنگه کفش
|

چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش
يک رنگي و بوي تازه از عشق بگير...پر سوزترين گدازه از عشق بگير در هر نفسي که مي تپي اي دل من...يادت نرود اجازه از عشق بگير
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 14:54  توسط دختری با یک لنگه کفش
|
من آرام توضیح می دهم
تو فریادش می شنوی
تو کوتاه می آیی
من زخمی کهنه می بینم دهان بگشوده
تو هر دو سو را می بینی
من چشم بند می بینم بر چشمانت .
من از در آشتی در می آیم
تو خود خواهی جدیدی می پنداریش
کبوتر می شوم شاهین می بینی مرا
شاخه زیتون به من می دهی
خار می بینم آن را
خون از تو می چکد
اشک تمساحش می انگارم
پس می نشینم
می پنداری سر وصل دارم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 11:33  توسط دختری با یک لنگه کفش
|
+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 13:38  توسط دختری با یک لنگه کفش
|
+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 15:40  توسط دختری با یک لنگه کفش
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 10:29  توسط دختری با یک لنگه کفش
|